نگین

پيرزن آرام ـ آرام روى تخت نشست و به بالش تكيه زد. ذكر تسبيحش را تازه تمام كرده بود كه رو به دختر جوانى كه روى تخت بغلى دراز كشيده بود گفت: «توكلت به خدا باشد. دعا مى كنم هرچه زودتر شفا پيدا كنى و به سلامت از بيمارستان مرخص شوى». لبخند تلخى بر لب هاى دختر نشسته بود. كتابى را كه در دست داشت از مقابل صورت رنگ پريده اش كنار كشيد و با تبسمى از پيرزن تشكر كرد. نمى دانست چقدر زمان گذشته بود. آخرين بارى كه روى پا ايستاده و كنار پنجره قرار گرفته بود اوايل بهار بود. همان فصلى كه هميشه دوستش داشت.
خورشيد در آسمان آبى مى درخشيد. چمن هاى سبز خوشرنگ تازه سر از خاك برآورده و شكوفه هاى سپيد باغ روبه روى بيمارستان مغرورانه زيبايى خود را به رخ مى كشيدند. همه چيز درست همان طور بود كه او دوست داشت. اما بيمارى امانش را بريده بود. به حدى كه احساس مى كرد ديگر به اين دنيا تعلق ندارد و بايد برود.
نگين غرق در افكارش بود كه يكى از پرستاران در اتاق را باز كرد و به پسر جوانى كه با چند شاخه گل پشت در ايستاده بود گفت: بفرماييد، مادرتان منتظر شماست. نگين خود را كمى بالا كشيد و روسرى اش را محكم بست. پسر جوان با ديدن مادر به طرفش رفت و بعد از روبوسى در حالى كه شاخه هاى گل «رز» را داخل گلدان مى چيد به احوالپرسى از مادر پرداخت و گفت: «به خدا شرمنده ام. بالاخره چند روز مأموريت كارى به سر آمد.» همان موقع نگاه مادر به نگين افتاد كه مجذوب تماشاى آنها بود. بازوى پسرش را فشرد و گفت: پسرم، نگين خانم مونس مهربان من در اين بيمارستان است. بعد هم نگاهى از سر غرور و ستايش به قد و بالاى كيوان انداخت و گفت: كيوان كوچك ترين اولاد من است. خدا دو دختر هم به من داده كه هر دو آنها ازدواج كردند و من فعلاً مزاحم پسرم هستم.


نگين كه از تنهايى خود در مقابل ملاقاتى همه بيماران ديگر خجالت مى كشيد، سرش را به زير انداخت و گفت: «خدا به شما ببخشد مادر».


كيوان بلافاصله نگاهش را به چشم هاى نگين گره زد و گفت: شما چه مشكلى داريد!
مادر گفت: احتياج به يك كليه دارد. او هر هفته سه بار دياليز مى شود و چون گروه خونى نايابى دارد بايد به انتظار بماند تا اهداكننده مناسب پيدا شود. پيرزن دوباره رو به آسمان كرد و زير لب دعايى زمزمه كرد.


نگين خاموش بود. او زندگى اش را در اوج جوانى تمام شده مى ديد. تا به حال بهار را اين طور نديده بود. او كه در تمام عمرش زيبايى بهار را مى پرستيد، مى ديد كه از بهار آن سال هيچ لذتى نمى برد. بيمارى در جوانى امانش را بريده بود. اما بايد قبول مى كرد كه كسى در اين ميان مقصر نيست.
كيوان كه متوجه غم عميق چهره دختر شده بود بلافاصله دو شاخه گل سرخ از گلدان كنار تخت مادر برداشت و جايگزين گل هاى پژمرده، گلدان روى ميز نگين كرد. بعد هم براى اين كه سر صحبت را باز كند گفت: «ببخشيد دفعه بعد حتماً با گل مريم به ملاقاتتان خواهم آمد.»
نگين با شرمسارى لبه ملحفه تخت را ميان دستانش كشيد و تشكر كرد.
بعد از تمام شدن وقت ملاقات، نگين دوباره به فكر فرو رفت. يك هفته اى بود كه خواهرش ديگر با لباس مدرسه به ملاقاتش نمى آمد. دوستانش هم كمتر به او سر مى زدند. مادر هم كه گرفتار تأمين مخارج خانه و درمان او بود. بارها براى خودش تكرار كرد شايد بچه ها مشغول امتحانات آخر سال خود هستند كه او را فراموش كرده اند و يا...


شايد مادرش با آن همه گرفتارى تنها كسى باشد كه او را فراموش نكرده است. شايد هم تنها كسى است كه هنوز از دستش خسته نشده. مادر مرتب با بيمارستان تماس مى گيرد و حالش را مى پرسد. اما او هم در پيچ و خم مشكلات فراوان زندگى گره خورده است. از فرداى آن روز كيوان هر روز با دو دسته گل به ملاقات مى آمد. دسته گلى براى نگين و دسته اى گل هم براى مادر و سعى مى كرد تا به هر دو نفر آنها روحيه بدهد.


يك هفته بعد هم اتاقى نگين مرخص شد و او خود را تنهاتر از هميشه ديد. آن وضعيت برايش غيرقابل تحمل بود. بزودى بيماران جديد روى تخت ها بسترى شدند و چون اميدى به پيدا شدن يك اهداكننده نبود، مادر با رضايت خودش، نگين را به خانه برد اما هر روز يك بار بايد براى دياليز به بيمارستان مى آمدند. در عين حال در خانه هم گوش به زنگ تلفن مى سپردند تا شايد از بيمارستان تماس بگيرند و خبر بدهند كليه اى براى پيوند پيدا شده است.


تحمل درد و رنج دياليز براى نگين عذاب آور بود. او تصور مى كرد در يك خواب طولانى و خسته كننده گرفتار شده است. هر روز ساعت ها، دقيقه ها و لحظه ها را مى گذراند و همچنان چشم انتظار بود. اوايل تابستان بود كه به دستور پزشك دوباره بسترى شد. وقتى پزشك معالجش وضعيت نگين را براى مادرش شرح داد، مادر تنها نيشخندى زد. از نگاهش معلوم بود كه حرف هاى او را باور نمى كند. اما نگين در اين مدت جواب سردرگمى هاى خود را گرفته بود. دقيقاً همان چيزى كه حتى نمى خواست يك لحظه به آن بينديشد.


غمى بزرگ سراسر وجودش را فراگرفته بود. برنامه ها و آرزوهايى در سر داشت كه لحظه به لحظه از پيش چشمانش مى گذشتند و او تنها با حسرت در انتظار آينده و سرنوشت نامعلوم خود بود. سرنوشتى كه ديگر تغيير آن در دست او نبود.


كيوان و مادرش همواره تلفنى با او تماس مى گرفتند و جوياى احوالش مى شدند. اما يك روز كه پسر جوان همراه مادرش براى ملاقات نگين به بيمارستان آمده بود گفت بزودى خبر خوشى را برايش خواهد آورد. نگين هيچ اميدى نداشت. او كم كم توانسته بود آنچه كه قرار بود اتفاق بيفتد را باور كند. احساس مى كرد ديگر متعلق به كسى يا جايى نيست. دنيا برايش بسيار تيره و تار و كوچك شده بود. حتى كوچك تر از اتاقى كه روزهاى جوانى اش را در آن مى گذراند.
در عالم رؤياى خود بارها آن اتاق را ترك كرده و احساس رهايى تمام وجودش را پر كرده بود. او بارها همچون پر پرنده اى شده بود كه با نسيمى آرام و بى اختيار جابه جا مى شود. اما يك روز صبح زود كيوان با نگين تماس گرفت و گفت: كسى را پيدا كرده كه مى خواهد كليه اش را به وى اهدا كند. او گفت: آزمايش هاى لازم انجام شده و در صورت تهيه پول لازم اين عمل انجام خواهد شد. نگين دستى به صورت عرق كرده اش كشيد. بدنش داغ شده بود. او همين چند لحظه پيش در عالم خيال خود به همه دوستان و اقوام سرزده بود، شهر را با تك تك افرادش از نظر گذرانده و در دنياى بى زمان خود از همه حلاليت خواسته بود، اما...


همچنان كه هنوز شناور در زمان و مكان بود با مادرش تماس گرفت. مادر به زحمت مقدارى پول پس انداز كرده بود. اما اين مبلغ كافى نبود. گوشى را با عجله به زمين گذاشت و بلافاصله با پدر شوهرش كه قيم بچه ها بود تماس گرفت. بايد كارى مى كرد.
نگاه نگين به سقف اتاق خيره مانده بود. احساس عجيبى داشت. تحمل درد و رنج دياليز فراتر از حد تحمل بود. اما حتى توانايى فريادزدن را هم نداشت. ناگهان پيش رويش تصاويرى نامفهوم نقش بست. آرام ـ آرام متوجه شد كه در حال مشاهده تصوير زندگى خود است. از لحظه آغاز تا آن روز تمام لحظات تلخ و شيرين با تمام جزئيات يك به يك از پيش رويش مى گذشت و تمام آنچه بر او گذشته بود را مى ديد. در حالى كه اين حس چند لحظه اى بيشتر طول نكشيده بود، دوباره در تاريكى مطلق فرورفت...


قرار بود آن روز هم مانند روزهاى قبل يك روز كاملاً عادى باشد و اتفاق خاصى رخ ندهد. اما وجود يك اهداكننده بى نام و نشان به زندگى نگين نور اميد دوباره اى بخشيد.
وقتى چشم هايش را مى گشود احساس كرد فشارهاى روحى اش كم شده است. اطرافش در حال روشن شدن بود. اتاق را به خوبى مى ديد. دستگاه هاى مختلفى به بدنش وصل شده بود. همه پشت در اتاق جمع شده بودند. قلبش بشدت مى زد و گلويش خشك شده بود. همه اعضاى خانواده مشغول دعا بودند. پدربزرگ قرآن مى خواند. مادر كيوان هم ذكر مى گفت. بقيه هم لبخند مى زدند. انگار همه از زنده بودنش مطمئن شده بودند. او دوباره به زندگى برگشته بود، اما وحشت داشت كه همه باورهاى شيرين اش چون قاصدكى به غارت تندبادى برود. نگين لبخند مى زد به زندگى و هم به كسانى كه به او زندگى بخشيدند.


در روشنى سحر سرپرستار بخش وارد اتاق شد و پس از معاينه بيمار نگاهى به علائم حياتى اش انداخت و گفت همه علائم به شكر خدا خوب است و خطر رفع شده است. نگين هيچ وقت اهداكننده كليه را نديد. اما شنيد كه او يك جوان «بسيجى» است كه بى نام و نشان و بدون دريافت پول، پس از اطلاع از مشكلات جسمى و روحى دختر جوان، بى آن كه خانواده اش را در جريان بگذارد تمامى مراحل آزمايش قبل از پيوند را ا نجام داده و پس از احراز شرايط لازم براى اهداى كليه و نجات جان يك هموطن اقدام كرده است.

          
   



کلیه حقوق این سایت متعلق به حمایت از بیماران کلیوی ایران است.
خيابان وليعصر، بالاتر از چهارراه طالقاني، خيابان شهيد فرهنگ حسيني، پلاك 3 تلفن :88942570
طراحی و پشتیبانی توسط پارس پژوهان
كلينيك تخصصي شفا،‌خيابان وليعصر، بالاتر از طالقاني، خيابان رودسر، پلاك 69 تلفن :88946139